عکس یادگاری با بیتل ها

2011/01/24 § بیان دیدگاه

باور نکردنی بود! اولش فکر کردم در حال بستن یک خالی بزرگ است.البته من و عماد انگار یک جورهایی با هم قرار گذاشته بودیم که هروقت همدیگر را ببینیم برای هم لاف بیاییم اما به نظرم این بار او داشت زیاده روی میکرد..او ادعا  می کرد که صاحب صفحه گرام «دیروز و امروز» بیتلز شده!

«چند روز پیش یک حانم مسن گرام قدیمیشو با یک کارتون صفحه آورده بود مغازه پدرم که بفروششون،بابام هم گفت از این آشغالا نمی خره اما من گفتم من برشون میدارم.معامله با بیست هزار تومان جوش خورد .کلی صفحه خوب گیرم اومده،بعضی هاشونم نمیشناسم».

ماجرای صفحه دار شدن عماد خیلی معمولی بود ،پیرزنی از انبار کردن این به اصطلاح آشغالها که احتمالا یادگار یک جوان قدیمیست خسته شده و می خواست از شرشان خلاص شود.اما «دیروز وامروز» ،امکان ندارد.این صفحه نایابترین صفحه دنیاست

دلیلشم هم جلد معروفی است که این صفحه در ابتدا داشت: عکسی از بیتلزدر لباس قصابها با عروسکهایی تکه تکه شده و قطعات درشت گوشت گاو   .با مخالفت جان لنون که معتقد بودعکس جلد  بیش از اندازه «پرخاشگرانه» است تمام نسخه های این ورژن شب قبل از توزیع از فروشگاه های صفحه فروشی جمع آوری  وبا جایگزینی جلد دیگری که بیتلز را خوشحال و خندان نشان می داد چند روز بعد دوباره وارد بازار شد.اما رییس کمپانی کاپیتول (که صفحه را منتشر کرده بود)یک بسته دوازده تایی از صفحه با جلد اولی را برای آرشیو شخصی خودش نگه داشت. درسال 2009 ودر یک حراج اینترنتی یکی از این دوازده صفحه به قیمت 45 هزار دلار به فروش رفت!

.برای اینکه مطمئن شوم اشتباه نمی کند عکس کاور صفحه را در یک کتاب نشانش دادم:»بله دقیقا همینه».در بد مخمصه ای گیر افتاده بودم.عماد بدون آنکه بداند به یک گنج دست پیدا کرده بود و من می توانستم بدون آنکه چیزی درز بدهم با یک پیشنهاد وسوسه کننده ده یا بیست هزار تومانی آنرا از چنگش درآورم.

اما مرام و معرفت بر من غلبه کرد و داستان را برایش تعریف کردم.حالا نوبت او بود که باور نکند.کشاندمش پای اینترنت .قیافه اش دیدنی شده بود، همان طور که از این لینک به آن لینک می رفت و قصه را می خواند کج وکوله تر میشد .بعد از چند دقیقه آرام شد و بعد بدون آنکه کلمه ای بگوید راهش را کشید ورفت.

چند روز بعد به خانه اش رفتم و از نزدیک صفحه گرانبها را رویت کردم،البته با احتیاط کامل،چون صاحب جدیدش دیگر آدمی که میشناختم نبود.منهم ترجیح دادم زودتر زحمت را کم کنم و گنج را با صاحبش تنها بگذارم.

و بعد از آن دیگر خبری از عماد نداشتم،شنیدم که به یک مسافرت طولانی رفته، با بیتلها شاید!

Advertisements

MY FRIEND

2009/12/05 § 4 دیدگاه

من و دوستام

آخر شب در مجله

2009/11/30 § 2 دیدگاه

سروش وسوسه کرد،من قبول

وبلاگ نویسی رو دوباره شروع می کنم

  • گزینش ماهیانه

  • گزینش